سه شنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۴ ساعت 9:0 توسط علی صارمی | 
عاقلی بودم ک عشق امد امانم را گرفت

بندبند جسم وجان واستخوانم را گرفت

لال گشتم تا ک عشق امد ب ایوان دلم

در ازای این محبت او زبانم را گرفت

با اشاره من بدوگفتم ک خوشحالم ولی

او بحالم گریه کرد, شوق نهانم را گرفت

کور و کر بودم نفهمیدم ک عقلم را ربود

باجنون امدسراغم وای, ایمانم را گرفت

من شدم کافرپرستش کردم اورا تا خدا

اوخدایم گشت و از من اسمانم راگرفت

برزبان راندم بگویم حرف دل را با کسی

او ز من غارت نمود شرح بیانم را گرفت

خواستم با او بگویم راز این قلب حزین

هجرامد مهلت و وقت و زمانم را گرفت

مشخصات
تا شقایق هست زندگی باید کرد مرا با خواهشِ یک گل صدا کن
ز شب‌های غریبم آشنا کن