جمعه یکم مهر ۱۳۹۰ ساعت 8:21 توسط علی صارمی
|
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً
---
غزل: خواهش گل
مرا با خواهشِ یک گل صدا کن
ز شب های غریبم آشنا کن
شنبه پنجم مهر ۱۴۰۴ ساعت 14:58 توسط علی صارمی
|
✒ متن کامل غزل در طواف دل
به طوافِ کعبه رفتم که نشانی از تو گیرم
درِ کوبه می زدم شب، که ندایی از تو گیرم
به صفایِ سعی و مروه، به درونِ آبِ زمزم
به نمازِ دور خواندم، که غباری از تو گیرم
به درونِ سنگِ اسود، به صفایِ جلوه ی او
دلِ ز این غبار بگشای، که جمالی از تو گیرم
به درونِ دل شدم من، نه به گردِ کعبه دیگر
که ز آینه ی شکسته، انعکاسی از تو گیرم
به شکسته آینه ی دل، به غبارِ کویِ جانان
به سرودِ بی صدایی، ردِ شوقی از تو گیرم
نه به مقصدی رسیدم، نه به راهِ روشنِ عقل
همه از جنونِ جان است، که نگاهی از تو گیرم
نه به هیران دل سپردم، نه به مقصدی پنهان
همه از سوز و گداز است که ردایی از تو گیرم
---
مشخصات کامل غزل
- عنوان: ندر طواف دل
- قالب: غزل کلاسیک
- سراینده: علی صارمی
- تخلّص: هیران
- مجموعه: پیش از مه
- تعداد ابیات: ۷
- سبک: کلاسیک (غیرهیرانی)
- مضمون: سفر عاشقانه و عرفانی در مناسک حج، گذر از صورت به سیرت، طلب جمال معشوق
سه شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 14:10 توسط علی صارمی
|
عنوان غزل: بی وفایی
مجموعه: بوتهزار
سبک: هیرانی
شاعر / تخلص: علی صارمی (هیران)
---
بی وفایی
تا زنده ایم، کسی به ما وفا نمی کند
بر زخم کهنهٔ دل، هیچ دوا نمی کند
هر کس به وقتِ بودنِ ما روی برتافت
اکنون که نیستم، دگر جفا نمی کند
دل را شکست و رفت، بدون لحظه نگاه
حتی غمِ نبودنم، گریه زا نمی کند
با ما نبود هیچ کسی جز سکوتِ شب
این بغضِ بی کرانه مرا رها نمی کند
در کنج خفتگی، هیران و بی صدا گذشت
این دردِ بی صدای من، صدا نمی کند
در خاطراتِ سرد، فقط نامِ من بماند
آن هم اگر کسی، مرورش را روا نمی کند
---
دوشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 14:12 توسط علی صارمی
|
غزل در کوی عقل
حیف است طلا که خرج مطلا کند کسی
حیف است خرد که طعمه ی اعدا کند کسی
دندان اگر نباشد، خنده بی صفاست
بی چهره چرا تبسم بی جا کند کسی؟
دکّانِ بی متاع نباشد به کار خلق
بی کالا چرا تجارت بی غا کند کسی؟
دل را تهی ز دانش و بینش اگر کنند
با جهل چرا فخر و تجلا کند کسی؟
حرفی که بی دلیل زند از سرِ غرور
جز فتنه در جهان چه افشا کند کسی؟
چشمی که کور باشد از نورِ معرفت
با تیرِ ظن چرا تقصا کند کسی؟
در کویِ عقل، جایِ غرور و فریب نیست
با جامِ وهم، چرا اغوا کند کسی؟
هیران به کوی عقل، دلش رمیده شد
با بی خردی چرا تقلا کند کسی؟
---
📜 مشخصات غزل
نام غزل: در کوی عقل
نام مجموعه: سایههایی در مه
شاعر: علی صارمی
تخلص: هیران
دوشنبه سوم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 10:31 توسط علی صارمی
|
متن غزل «حسرت»
دلا ای گل، خزان فصلِ تو اکنون است
دل از حسرتِ دیدار، خسته و پرخون است
چراغ خاطره در بادِ شب، لرزان
دل از یادِ نگاهت، شعله محزون است
قلم در دست من، دیوانه و پرشور
ز هر واژه شرر در سطرِ افسون است
صنوبر در دلِ باغ است و می لرزد
پرستو در هوا خاموش و بی جون است
دلم در خلوتِ باغ است، چون شبنم
نسیم از شاخه ها سرگشته و مجنون است
بهار از چشمِ من رفته ست، بی برگ
دل از یادِ تو چون آیینه، مفتون است
دل از آیینه ها بیتاب و تنها
جهان در چشم من، هیران و مشحون است
مجموعهٔ غزل: سایههایی در مه
نام غزل : حسرت
شاعر: علی صارمی (تخلّص: هیران )
قالب: غزل کلاسیک با سبک هیرانی
مضامین: خزان، خاطره، اندوه، حیرت، طبیعت، آیینه، هیران
یکشنبه نهم دی ۱۳۹۷ ساعت 20:31 توسط علی صارمی
|
من شکستم تکه تکه؛ اینقدر حقم نبود!
کوزه ای بودم که سنگی بی خبر حقم نبود!
باغبان ، هیزم شکن را محرم خود کرده است
سبز بودم ، سردی دست تبر حقم نبود !
چوب دیوار خودم را میخورم ، تکلیف چیست ؟
غرق در محدوده ای بودم که درحقم نبود !
مثل ماهی ها به آب خوش خیالی میزدم
خام بودم؛ صید ماه غوطه ور حقم نبود !
هرکسی سهم خودش را میبرد از باغ عشق
سرو رعنا بودم و ترک ثمر حقم نبود..
دوشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۷ ساعت 6:39 توسط علی صارمی
|
بوی نَمِ خاک، زیر باران چه خوش است
آواز و ترانهٔ هَزاران چه خوش است
بزم گل و عشق و نور، هنگام طلوع
بر دامن سبز کوهساران چه خوش است
جمعه سیزدهم آذر ۱۳۹۴ ساعت 4:54 توسط علی صارمی
|
ببار ابرک
ببار ابرک،به دستور خداوندت
ببار گرچه زمین جای قشنگی نیست...
و ثابت کن که رحمان است
تمام مردم دنیا
اگر ابلیس شوند حتی!
تو میباری...
و میدانی
که دستور خداوند است
خدای خالق باران..
شکوهت را
هیچ بندی نیست
مرا نیز هیچ زندی نیست
زمانی که
تو میباری...
تو میباری ز رحمت ها
و آغوش کسی خیس است
ز اشک های خدا دادی
و من در گوشه ی خانه
تو را تسبیح می گویم
پنجشنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۴ ساعت 14:50 توسط علی صارمی
|
خود گنه کاریم و از دنیا شکایت می کنيم!
غافل از خود، دیگری را هم قضاوت می کنيم!
کودکی جان می دهد از درد فقر و ما هنوز…
چشم می بندیم و هرشب خواب راحت می کنيم!
عمر کوتاه است و دنیا فانی و با این وجود…
ما به این دنیای فانی زود عادت می کنيم!
ما که بردیم آبرو از عشق، پس دیگر چرا…
عشق را با واژه هامان بی شرافت می کنيم؟
کاش پاسخ داشت این پرسش که ما در زندگی…
با همیم اما چرا احساس غربت می کنيم؟
من به این مصرع یقین دارم که روزی میرسد!
سوره ای از عشق را با هم قرائت می کنیم...!!!
" ﺷﯿﺦ ﺑﻬﺎﯾﯽ "
دوشنبه نهم آذر ۱۳۹۴ ساعت 6:18 توسط علی صارمی
|
در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد
کس جای در این خانه ویرانه ندارد
دل را به کف هر که دهم باز پس آرد
کس تاب نگهداری دیوانه ندارد
در بزم جهان جز دل حسرت کش مانیست
آن شمع که میسوزد و پروانه ندارد
دل خانه عشقست خدا را به که گویم
کارایشی از عشق کس این خانه ندارد
گفتم مه من! از چه تو در دام نیفتی
گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد
در انجمن عقل فروشان ننهم پای
دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد
تا چند کنی قصه اسکندر و دارا
ده روزه عمر این همه افسانه ندارد
از شاه و گدا هر که در این میکده ره یافت
جز خون دل خویش به پیمانه ندارد
دوشنبه نهم آذر ۱۳۹۴ ساعت 6:6 توسط علی صارمی
|
سه بیت، سه نگاه.
موسی خطاب به خداوند در کوه طور: اَرَنی( خود را به من نشان بده)
خداوند: لن ترانی( هرگز مرا نخواهی دید)
سعدی:
چو رسی به کوه سینا ارنی مگو و بگذر/ که نیرزد این تمنا به جواب "لن ترانی"
حافظ:
چو رسی به طور سینا ارنی بگو و بگذر/تو صدای دوست بشنو، نه جواب "لن ترانی"
مولانا:
ارنی کسی بگوید که ترا ندیده باشد/ تو که با منی همیشه، چه "تری" چه " لن ترانی"
دوشنبه نهم آذر ۱۳۹۴ ساعت 6:2 توسط علی صارمی
|
ﻣﯽ ﺯﻧﻢ ﮐﺒﺮﯾﺖ ﺑﺮ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺍﻡ،
ﺗﺎ ﺑﺴﻮﺯﺩ ﺭﯾﺸﮥ ﺑﯽ ﺗﺎﺑﯽ ﺍﻡ،
ﻣﯽ ﺭﻭﻡ ﺗﺎ ﻫﺮ ﭼﻪ ﻏﻢ ﭘﺎﺭﻭ ﮐﻨﻢ،
ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺟﺎﺭﻭ ﮐﻨﻢ،
ﻣﯽ ﺭﻭﻡ ﺗﺎ ﻣﻮﯼ ﺧﻮﺩ ﺷﺎﻧﻪ ﮐﻨﻢ،
ﺧﻨﺪﻩ ﺭﺍ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﮐﻨﻢ،
ﻣﯽ ﺭﻭﻡ ﺗﺎ ﭘﺮﺩﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻭﺍ ﮐﻨﻢ،
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﻣﻌﻨﺎ ﮐﻨﻢ،
ﺷﺎﺩﯼ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺭﻧﮓ ﺁﺑﯽ ﻣﯽ ﺯﻧﻢ،
ﺑﻮﺳﻪ ﺑﺮ ﻃﻌﻢ ﮔﻼﺑﯽ ﻣﯽ ﺯﻧﻢ،
ﻣﯽ ﺩﻭﻡ ﺧﻨﺪﺍﻥ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﺁﯾﻨﻪ،
ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﻡ ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺁﯾﻨﻪ،
ﻣﯽ ﺯﻧﻢ ﯾﮏ ﺷﺎﺧﻪ ﮔﻞ ﺑﺮ ﻣﻮﯼ ﺧﻮﺩ،
ﻣﯽ ﻧﺸﯿﻨﻢ ﺑﺎﺯ ﺑﺮ ﺯﺍﻧﻮﯼ ﺧﻮﺩ،
ﻣﯽ ﻧﺸﺎﻧﻢ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺘﻢ ﯾﮏ ﮐﺘﺎﺏ،
ﺗﺎ ﺑﺨﻮﺍﻧﻢ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﯾﮏ ﺷﻌﺮ ﻧﺎﺏ،
ﺁﺭﯼ ﺁﺭﯼ ﺍﯾﻦ ﻣﻨﻢ ﺍﯾﻦ ﺷﺎﺩ ﻭ ﻣﺴﺖ،
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﺭﺍ ﻫﺮﭼﻪ ﻫﺴﺖ.!
سه شنبه سوم آذر ۱۳۹۴ ساعت 7:18 توسط علی صارمی
|
می گویند: کربلا قسمت نیست،دعوت است!!
خدایا…. من معنی قسمت و دعوت را نمیدانم!
اما تو….معنی طاقت رامیدانی…مگر نه؟
دل من لک زده تا کنج حرم بنویسند
مرغکی ناله کنان میل پریدن دارد
رخ یوسف اگرم هر چه که زیباست ولی
چهره نه، نام شما دست بریدن دارد
من شفا یافته ی لطف شما هستم وبس
شکر " باذکر حسین " قلب، تپیدن دارد
همه زوار تو بی دلشده بر می گردند
دل بی دلشدگان به چه خریدن دارد
هر کجا می نگرم عکس حرم میبینم
این ره خانه عشق است، دویدن دارد
دم محشر که حسین بن علی وارد شد
حال و روز دل عشاق، چه دیدن دارد.
.
السلام علیک یا اباعبدالله
دلم عجییییییییییب هوای حرم دارد
فلشی در در مورد کربلا
سه شنبه سوم آذر ۱۳۹۴ ساعت 7:16 توسط علی صارمی
|
بوی جوی مولیان آید همی
یاد یار مهربان آید همی
ریگ آموی و درشتی راه او
زیر پایم پرنیان آید همی
آب جیحون از نشاط روی دوست
خنگ ما را تا میان آید همی
ای بخارا! شاد باش و دیر زی
میر زی تو شادمان آید همی
میر ماه است و بخارا آسمان
ماه سوی آسمان آید همی
میر سرو است و بخارا بوستان
سرو سوی بوستان آید همی
آفرین و مدح سود آید همی
گر به گنج اندر زیان آید همی
سه شنبه سوم آذر ۱۳۹۴ ساعت 7:4 توسط علی صارمی
|
رباعیات رودکی سمرقندی
با آن که دلم از غم هجرت خونست
شادی به غم توام ز غم افزونست
اندیشه کنم هر شب و گویم: یا رب
هجرانش چنینست، وصالش چونست؟
یادش گرامی باد
شنبه سی ام آبان ۱۳۹۴ ساعت 7:5 توسط علی صارمی
|
باده ای نیست که همچون تو کند مست مرا
برهاند دمی از این شب بن بست مرا
زوزه ی ثانیه ها در شب اعدام سکوت
پچ پچ یاد تو غارتگر جانست مرا
بهتر از نام تو در کل مفاتیحم نیست
لمس دستان تو در حکم نمازست مرا
می تراود غزلی باکره از سینه ی من
چشم هیز فلک و قافیه هم جست مرا
همه جا سایه ای از وهم تو همراه من است
بهر آزار من احساس تو همدست مرا
نقش تابوت مرا ثانیه ها می بردند
مرده شوری که شبی منتظرم هست مرا
بی تو می مردم و شب شاهد مرگم شده بود
قلم و اشک وغزل ، همره و پابست مرا
شنبه سی ام آبان ۱۳۹۴ ساعت 7:3 توسط علی صارمی
|
مثل آن يوسف كه از بازار ناز آورده اند
بادها بوي تو را تا كوچه باز آورده اند
ماه من ، زيباي من ، نام تو را از آسمان
باز باران ها چه با نذر و نياز آورده اند
عين آن گنجي كه از اعماق درياهاي دور
ناخدايان زبردست حجاز آورده اند
شاعران در بيت هاي ناب ديوان هاي خويش
عشوه هايت را به تشبيه و مجاز آورده اند
عارفان لبخندهايت را به هوهوي سماع
عابدان در ذكر تسبيح و نماز آورده اند
چشم هايت را پري هاي جنوبي ، شروه خوان
با دوبيتي هاي فايز هم طراز آورده اند
دوست دارم در ميان دست هاي خسته ام
نامه اي باشي كه از راهي دراز آورده اند
چهارشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۴ ساعت 16:17 توسط علی صارمی
|
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
همان یك لحظه اول، كه اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان
جهان را با همه زیبایی و زشتی ، به روی یكدگر ، ویرانه میكردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
كه می دیدم یكی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامه رنگین
زمین و آسمان را واژگون مستانه می كردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یكی مجنون صحرا گرد بی سامان
هزاران لیلی ناز آفرین را كو به كو، آواره و دیوانه میكردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپای وجود بی وفا معشوق را، پروانه میكردم
عجب صبری خدا دارد
چرا من جای او باشم
همین بهتر كه او خود جای خود بنشسته و
تاب تماشای تمام زشتكاریهای این مخلوق را دارد
وگرنه من بجای او چو بودم
یكنفس كی عادلانه سازشی ، با جاهل و فرزانه میكردم
عجب صبری خدا دارد !
"زنده ياد رحيم معيني كرمانشاهي"
دوشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۴ ساعت 6:43 توسط علی صارمی
|
ناز چشمانت کشم آنقدر، حیرانت کنم
بی وفا در قدرت من نیست زندانت کنم
نذر کردم گر تو را روزی به دستت آورم
نوگل این بوستان شمع شبستانت کنم
جام دل انداختی با غیر هم پیمان شدی
مرغ در دام توام، ناچار فرمانت کنم
بنده عشق تو بودن منتهای زندگی ست
جان نا چیزی که دارم آن به قربانت کنم
دل پریشانی مکن جانا که عمری در سکوت
لب فرو بستم مبادا تا پریشانت کنم
کاش در صحن خلوص عشق چون آزاده ای
مفتخر بودم به یک لبخند مهمانت کنم
ابر بودم، آسمان بودی ولی غافل که من
میتوانستم به آهی غرق بارانت کنم
دوشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۴ ساعت 6:41 توسط علی صارمی
|
خدا کند که کسی حالتش چو ما نشود
ز دام خال سیاهش کسی رها نشود
خدا کند که نیفتد کسی ز چشم نگار
به نزد یار چو ما پست و بی بها نشود
جواب ناله ی ما را نمی دهد "دلبر"
خدا کند که کسی تحبس الدعا نشود
شنیده ام که از این حرف، یار خسته شده
خدا کند که به اخراج ما رضا نشود
مریض عشقم و من را طبیب لازم نیست
خدا کند که مریضی من دوا نشود
سه شنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۴ ساعت 9:0 توسط علی صارمی
|
عاقلی بودم ک عشق امد امانم را گرفت
بندبند جسم وجان واستخوانم را گرفت
لال گشتم تا ک عشق امد ب ایوان دلم
در ازای این محبت او زبانم را گرفت
با اشاره من بدوگفتم ک خوشحالم ولی
او بحالم گریه کرد, شوق نهانم را گرفت
کور و کر بودم نفهمیدم ک عقلم را ربود
باجنون امدسراغم وای, ایمانم را گرفت
من شدم کافرپرستش کردم اورا تا خدا
اوخدایم گشت و از من اسمانم راگرفت
برزبان راندم بگویم حرف دل را با کسی
او ز من غارت نمود شرح بیانم را گرفت
خواستم با او بگویم راز این قلب حزین
هجرامد مهلت و وقت و زمانم را گرفت
سه شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت 6:45 توسط علی صارمی
|
نام زیبای پدر با سیم و زر باید نوشت
خوب و عالی با عیاری معتبر باید نوشت
برکت نان و نمک از همت والای اوست
این چنین گویم که نامش تاج سر باید نوشت
خانه را باشد ستون و مثل سروی استوار
کوه صبر و معرفت خواهی ، پدر باید نوشت
کوله بار مشکلات زندگی بر دوش اوست
ناخدای زندگی در بحر و بر باید نوشت
چرخه کار و تلاش و صنعت و سازندگیست
دستهایش پینه دارد ، کارگر باید نوشت
با شرف ، با غیرت و کوهی پر از مردانگیست
گاه سختی ها خدایی یک سپر باید نوشت
صورتش را سرخ می دارد ز سیلی زمان
در حقیقت نام او اهل هنر باید نوشت
احترامی خاص دارد ، حرمتش واجب بود
گفته پیغمبر است و مستمر باید نوشت
سه شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 15:45 توسط علی صارمی
|
حكايت بقال و طوطى و روغن ريختن طوطى در دكان از دفتر اول مثنوی
بود بقالى و وى را طوطيى خوش
نوايى سبز و گويا طوطيى
بر دكان بودى نگهبان دكان نكته
گفتى با همه سوداگران
در خطاب آدمى ناطق بدى در
نواى طوطيان حاذق بدى
جست از سوى دكان سويى گريخت شيشههاى روغن گل را بريخت
دوشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 15:32 توسط علی صارمی
|

غزل 3
اگر آن ترک شيرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را
بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی يافت
کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را
پنجشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۸۷ ساعت 19:5 توسط علی صارمی
|
محتشم کاشانی باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه شورش است، که در خلق عالم است؟
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است؟
باز این چه رستخیز عظیم است، کز زمین
بی نفخ، صور خاسته تا عرش اعظم است؟
این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
کار جهان و خلق جهان جمله در هم است؟
دوشنبه هشتم مهر ۱۳۸۷ ساعت 11:23 توسط علی صارمی
|
ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم
امید ز هر کس که بریدیم ، بریدیم
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
از گوشهٔ بامی که پریدیم ، پریدیم
رم دادن صید خود از آغاز غلط بود
حالا که رماندی و رمیدیم ، رمیدیم
کوی تو که باغ ارم روضهٔ خلد است
انگار که دیدیم ندیدیم، ندیدیم
سد باغ بهار است و صلای گل و گلشن
گر میوهٔ یک باغ نچیدیم ، نچیدیم
سر تا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل
هان واقف دم باش رسیدیم، رسیدیم
وحشی سبب دوری و این قسم سخنها
آن نیست که ما هم نشنیدیم ، شنیدیم
وحشی بافقی
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت 22:11 توسط علی صارمی
|
يا رب اين شمع دل افروز ز کاشانه کيست جان ما سوخت بپرسيد که جانانه کيست
حاليا خانه برانداز دل و دين من است تا در آغوش که میخسبد و همخانه کيست
باده لعل لبش کز لب من دور مباد راح روح که و پيمان ده پيمانه کيست
دولت صحبت آن شمع سعادت پرتو بازپرسيد خدا را که به پروانه کيست
میدهد هر کسش افسونی و معلوم نشد که دل نازک او مايل افسانه کيست
يا رب آن شاهوش ماه رخ زهره جبين در يکتای که و گوهر يک دانه کيست
گفتم آه از دل ديوانه حافظ بی تو زير لب خنده زنان گفت که ديوانه کيست
دوشنبه نهم مهر ۱۳۸۶ ساعت 9:38 توسط علی صارمی
|
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند واندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
یکشنبه هشتم مهر ۱۳۸۶ ساعت 9:49 توسط علی صارمی
|
یـــارب به دلــم غیـــر خودت جــا مگــــذار
در دیـــده ی من گـــرد تمنــــــا مگــــــــذار
گفتـــم، گفتم، ز من نمــی آیــــــــــــد هیــچ رحمـــی، رحمــی، مـــرا به من وا مگـذار
شنبه هفتم مهر ۱۳۸۶ ساعت 15:39 توسط علی صارمی
|
مثنوی معنوی/نینامه
|
بشنو این نی چون شکایت میکند |
|
از جداییها حکایت میکند |
|
کز نیستان تا مرا ببریدهاند |
|
در نفیرم مرد و زن نالیدهاند |
یکشنبه یکم مهر ۱۳۸۶ ساعت 8:46 توسط علی صارمی
|
از ديده خون دل همه بر روی ما رود بر روی ما ز ديده چه گويم چهها رود
ما در درون سينه هوايی نهفتهايم بر باد اگر رود دل ما زان هوا رود
خورشيد خاوری کند از رشک جامه چاک گر ماه مهرپرور من در قبا رود
بر خاک راه يار نهاديم روی خويش بر روی ما رواست اگر آشنا رود
سيل است آب ديده و هر کس که بگذرد گر خود دلش ز سنگ بود هم ز جا رود
ما را به آب ديده شب و روز ماجراست زان رهگذر که بر سر کويش چرا رود
حافظ به کوی ميکده دايم به صدق دل چون صوفيان صومعه دار از صفا رود
چهارشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۸۶ ساعت 9:15 توسط علی صارمی
|
دلا بسوز که سوز تو کارها بکند نياز نيم شبی دفع صد بلا بکند
عتاب يار پری چهره عاشقانه بکش که يک کرشمه تلافی صد جفا بکند
ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند هر آن که خدمت جام جهان نما بکند
طبيب عشق مسيحادم است و مشفق ليک چو درد در تو نبيند که را دوا بکند
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند
ز بخت خفته ملولم بود که بيداری به وقت فاتحه صبح يک دعا بکند
بسوخت حافظ و بويی به زلف يار نبرد مگر دلالت اين دولتش صبا بکند
چهارشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۸۶ ساعت 8:46 توسط علی صارمی
|
صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست بيار نفحهای از گيسوی معنبر دوست
به جان او که به شکرانه جان برافشانم اگر به سوی من آری پيامی از بر دوست
و گر چنان که در آن حضرتت نباشد بار برای ديده بياور غباری از در دوست
من گدا و تمنای وصل او هيهات مگر به خواب ببينم خيال منظر دوست
دل صنوبريم همچو بيد لرزان است ز حسرت قد و بالای چون صنوبر دوست
اگر چه دوست به چيزی نمیخرد ما را به عالمی نفروشيم مويی از سر دوست
چه باشد ار شود از بند غم دلش آزاد چو هست حافظ مسکين غلام و چاکر دوست
یکشنبه هجدهم شهریور ۱۳۸۶ ساعت 13:32 توسط علی صارمی
|
سينه از آتش دل در غم جانانه بسوخت آتشی بود در اين خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
سوز دل بين که ز بس آتش اشکم دل شمع دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
آشنايی نه غريب است که دلسوز من است چون من از خويش برفتم دل بيگانه بسوخت
خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد خانه عقل مرا آتش ميخانه بسوخت
چون پياله دلم از توبه که کردم بشکست همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی که نخفتيم شب و شمع به افسانه بسوخت
چهارشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۸۶ ساعت 9:4 توسط علی صارمی
|
روز وصل دوستداران ياد باد ياد باد آن روزگاران ياد باد
کامم از تلخی غم چون زهر گشت بانگ نوش شادخواران ياد باد
گر چه ياران فارغند از ياد من از من ايشان را هزاران ياد باد
مبتلا گشتم در اين بند و بلا کوشش آن حق گزاران ياد باد
گر چه صد رود است در چشمم مدام زنده رود باغ کاران ياد باد
راز حافظ بعد از اين ناگفته ماند ای دريغا رازداران ياد باد
سه شنبه سیزدهم شهریور ۱۳۸۶ ساعت 9:47 توسط علی صارمی
|
بی مهر رخت روز مرا نور نماندست وز عمر مرا جز شب ديجور نماندست
هنگام وداع تو ز بس گريه که کردم دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست
میرفت خيال تو ز چشم من و میگفت هيهات از اين گوشه که معمور نماندست
وصل تو اجل را ز سرم دور همیداشت از دولت هجر تو کنون دور نماندست
نزديک شد آن دم که رقيب تو بگويد دور از رخت اين خسته رنجور نماندست
صبر است مرا چاره هجران تو ليکن چون صبر توان کرد که مقدور نماندست
در هجر تو گر چشم مرا آب روان است گو خون جگر ريز که معذور نماندست
حافظ ز غم از گريه نپرداخت به خنده ماتم زده را داعيه سور نماندست
شنبه دهم شهریور ۱۳۸۶ ساعت 15:42 توسط علی صارمی
|
مطرب عشق عجب ساز و نوايی دارد
نقش هر نغمه که زد راه به جايی دارد
عالم از ناله عشاق مبادا خالی
که خوش آهنگ و فرح بخش هوايی دارد
پير دردی کش ما گر چه ندارد زر و زور
خوش عطابخش و خطاپوش خدايی دارد
محترم دار دلم کاين مگس قندپرست
تا هواخواه تو شد فر همايی دارد
از عدالت نبود دور گرش پرسد حال
پادشاهی که به همسايه گدايی دارد
اشک خونين بنمودم به طبيبان گفتند
درد عشق است و جگرسوز دوايی دارد
ستم از غمزه مياموز که در مذهب عشق
هر عمل اجری و هر کرده جزايی دارد
نغز گفت آن بت ترسابچه باده پرست
شادی روی کسی خور که صفايی دارد
خسروا حافظ درگاه نشين فاتحه خواند
و از زبان تو تمنای دعايی دارد
جمعه نهم شهریور ۱۳۸۶ ساعت 10:19 توسط علی صارمی
|
با مرغ پنهان
حرف ها دارم
با تو اي مرغي كه مي خواني نهان از چشم، به ادامه مطلب توجه شود.
چهارشنبه هفتم شهریور ۱۳۸۶ ساعت 18:15 توسط علی صارمی
|
ای که در کوی خرابات مقامی داری
جم وقت خودی ار دست به جامی داری
ای که با زلف و رخ يار گذاری شب و روز
فرصتت باد که خوش صبحی و شامی داری
ای صبا سوختگان بر سر ره منتظرند
گر از آن يار سفرکرده پيامی داری
خال سرسبز تو خوش دانه عيشيست ولی
بر کنار چمنش وه که چه دامی داری
بوی جان از لب خندان قدح میشنوم
بشنو ای خواجه اگر زان که مشامی داری
چون به هنگام وفا هيچ ثباتيت نبود
میکنم شکر که بر جور دوامی داری
نام نيک ار طلبد از تو غريبی چه شود
تويی امروز در اين شهر که نامی داری
بس دعای سحرت مونس جان خواهد بود
تو که چون حافظ شبخيز غلامی داری
چهارشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۸۶ ساعت 15:52 توسط علی صارمی
|

جان و جهان! دوش کجا بودهی نی غلطم، در دل ما بودهای
دوش ز هجر تو جفا دیدهام ای که تو سلطان وفا بودهای
آه که من دوش چه سان بودهام! آه که تو دوش کرا بودهای!
رشک برم کاش قبا بودمی چونک در آغوش قبا بودهای
زهره ندارم که بگویم ترا بی من بیچاره چرا بودهای؟!
یار سبک روح! به وقت گریز تیزتر از باد صبا بودهای
بیتو مرا رنج و بلا بند کرد باش که تو بنده بلا بودهای
رنگ رخ خوب تو آخر گواست در حرم لطف خدا بودهای
رنگ تو داری، که زرنگ جهان پاکی، و همرنگ بقا بودهای
آینهی رنگ تو عکس کسیست تو ز همه رنگ جدا بودهای
سه شنبه سی ام مرداد ۱۳۸۶ ساعت 6:15 توسط علی صارمی
|

يا رب اين شمع دل افروز ز کاشانه کيست جان ما سوخت بپرسيد که جانانه کيست
حاليا خانه برانداز دل و دين من است تا در آغوش که میخسبد و همخانه کيست
باده لعل لبش کز لب من دور مباد راح روح که و پيمان ده پيمانه کيست
دولت صحبت آن شمع سعادت پرتو بازپرسيد خدا را که به پروانه کيست
میدهد هر کسش افسونی و معلوم نشد که دل نازک او مايل افسانه کيست
يا رب آن شاهوش ماه رخ زهره جبين در يکتای که و گوهر يک دانه کيست
گفتم آه از دل ديوانه حافظ بی
تو
زير لب خنده زنان گفت که ديوانه کيست
یکشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۸۶ ساعت 10:17 توسط علی صارمی
|
ای یوسف خوش نام ما خوش میروی بر بام ما ای درشکسته جام ما ای بردریده دام ما
ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما جوشی بنه در شور ما تا میشود انگور ما
ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما
ای یار ما عیار ما دام دل خمار پا وامکش از کار ما بستان گرو دستار ما
در گل بمانده پای دل جان میدهم چه جای دل وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما
چهارشنبه هفدهم مرداد ۱۳۸۶ ساعت 11:28 توسط علی صارمی
|
آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت آيا چه خطا ديد که از راه خطا رفت
تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بين کس واقف ما نيست که از ديده چهها رفت
بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت
دور از رخ تو دم به دم از گوشه چشمم سيلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت
از پای فتاديم چو آمد غم هجران در درد بمرديم چو از دست دوا رفت
دل گفت وصالش به دعا باز توان يافت عمريست که عمرم همه در کار دعا رفت
احرام چه بنديم چو آن قبله نه اين جاست در سعی چه کوشيم چو از مروه صفا رفت
دی گفت طبيب از سر حسرت چو مرا ديد هيهات که رنج تو ز قانون شفا رفت
ای دوست به پرسيدن حافظ قدمی نه زان پيش که گويند که از دار فنا رفت
دوشنبه هشتم مرداد ۱۳۸۶ ساعت 7:24 توسط علی صارمی
|
كفش هايم كو
چه كسي بود صدا زد : سهراب ؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ
مادرم در خواب است
و منوچهر و پروانه و شايد همه مردم شهر
یکشنبه سی و یکم تیر ۱۳۸۶ ساعت 18:29 توسط علی صارمی
|
سحرم دولت بيدار به بالين آمد گفت برخيز که آن خسرو شيرين آمد
قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام تا ببينی که نگارت به چه آيين آمد
مژدگانی بده ای خلوتی نافه گشای که ز صحرای ختن آهوی مشکين آمد
گريه آبی به رخ سوختگان بازآورد ناله فريادرس عاشق مسکين آمد
مرغ دل باز هوادار کمان ابرويست ای کبوتر نگران باش که شاهين آمد
ساقيا می بده و غم مخور از دشمن و دوست که به کام دل ما آن بشد و اين آمد
رسم بدعهدی ايام چو ديد ابر بهار گريهاش بر سمن و سنبل و نسرين آمد
چون صبا گفته حافظ بشنيد از بلبل عنبرافشان به تماشای رياحين آمد
سه شنبه بیست و ششم تیر ۱۳۸۶ ساعت 20:50 توسط علی صارمی
|
مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد هدهد خوش خبر از طرف سبا بازآمد
برکش ای مرغ سحر نغمه داوودی باز که سليمان گل از باد هوا بازآمد
عارفی کو که کند فهم زبان سوسن تا بپرسد که چرا رفت و چرا بازآمد
مردمی کرد و کرم لطف خداداد به من کان بت ماه رخ از راه وفا بازآمد
لاله بوی می نوشين بشنيد از دم صبح داغ دل بود به اميد دوا بازآمد
چشم من در ره اين قافله راه بماند تا به گوش دلم آواز درا بازآمد
گر چه حافظ در رنجش زد و پيمان بشکست لطف او بين که به لطف از در ما بازآمد
سه شنبه بیست و ششم تیر ۱۳۸۶ ساعت 6:42 توسط علی صارمی
|
درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد نهال دشمنی برکن که رنج بیشمار آرد
چو مهمان خراباتی به عزت باش با رندان که درد سر کشی جانا گرت مستی خمار آرد
شب صحبت غنيمت دان که بعد از روزگار ما بسی گردش کند گردون بسی ليل و نهار آرد
عماری دار ليلی را که مهد ماه در حکم است خدا را در دل اندازش که بر مجنون گذار آرد
بهار عمر خواه ای دل وگرنه اين چمن هر سال چو نسرين صد گل آرد بار و چون بلبل هزار آرد
خدا را چون دل ريشم قراری بست با زلفت بفرما لعل نوشين را که زودش باقرار آرد
در اين باغ از خدا خواهد دگر پيرانه سر حافظ نشيند بر لب جويی و سروی در کنار آرد
چهارشنبه بیستم تیر ۱۳۸۶ ساعت 5:35 توسط علی صارمی
|
گل بی رخ يار خوش نباشد بی باده بهار خوش نباشد
طرف چمن و طواف بستان بی لاله عذار خوش نباشد
رقصيدن سرو و حالت گل بی صوت هزار خوش نباشد
با يار شکرلب گل اندام بی بوس و کنار خوش نباشد
هر نقش که دست عقل بندد جز نقش نگار خوش نباشد
جان نقد محقر است حافظ از بهر نثار خوش نباشد
پنجشنبه چهاردهم تیر ۱۳۸۶ ساعت 8:0 توسط علی صارمی
|
بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنيد از يار آشنا سخن آشنا شنيد
ای شاه حسن چشم به حال گدا فکن کاين گوش بس حکايت شاه و گدا شنيد
چهارشنبه سیزدهم تیر ۱۳۸۶ ساعت 6:48 توسط علی صارمی
|
محتسب ، مستي به ره ديد و گريبانش گرفت مست گفت اي دوست اين پيراهن است ، افسار نيست
گفت : مستي ، زان سبب افتان خيزان ميروي گفت : جرم راه رفتن نيست ، ره هموار نيست
پروین اعتصامی : ادامه مطلب راکلیک کنید