باده ای نیست که همچون تو کند مست مرا
برهاند دمی از این شب بن بست مرا
زوزه ی ثانیه ها در شب اعدام سکوت
پچ پچ یاد تو غارتگر جانست مرا
بهتر از نام تو در کل مفاتیحم نیست
لمس دستان تو در حکم نمازست مرا
می تراود غزلی باکره از سینه ی من
چشم هیز فلک و قافیه هم جست مرا
همه جا سایه ای از وهم تو همراه من است
بهر آزار من احساس تو همدست مرا
نقش تابوت مرا ثانیه ها می بردند
مرده شوری که شبی منتظرم هست مرا
بی تو می مردم و شب شاهد مرگم شده بود
قلم و اشک وغزل ، همره و پابست مرا
برهاند دمی از این شب بن بست مرا
زوزه ی ثانیه ها در شب اعدام سکوت
پچ پچ یاد تو غارتگر جانست مرا
بهتر از نام تو در کل مفاتیحم نیست
لمس دستان تو در حکم نمازست مرا
می تراود غزلی باکره از سینه ی من
چشم هیز فلک و قافیه هم جست مرا
همه جا سایه ای از وهم تو همراه من است
بهر آزار من احساس تو همدست مرا
نقش تابوت مرا ثانیه ها می بردند
مرده شوری که شبی منتظرم هست مرا
بی تو می مردم و شب شاهد مرگم شده بود
قلم و اشک وغزل ، همره و پابست مرا
مرا با خواهشِ یک گل صدا کن