دوشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 15:32 توسط علی صارمی | 

غزل 3

اگر آن ترک شيرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را

 

بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی يافت

کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را

 

فغان کاين لوليان شوخ شيرين کار شهرآشوب

چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان يغما را

 

ز عشق ناتمام ما جمال يار مستغنی است

به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زيبا را

 

من از آن حسن روزافزون که يوسف داشت دانستم

که عشق از پرده عصمت برون آرد زليخا را

 

اگر دشنام فرمايی و گر نفرين دعا گويم

جواب تلخ می‌زيبد لب لعل شکرخا را

 

نصيحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند

جوانان سعادتمند پند پير دانا را

 

حديث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو

که کس نگشود و نگشايد به حکمت اين معما را

غزل گفتی و در سفتی بيا و خوش بخوان حافظ

که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثريا را


مشخصات
تا شقایق هست زندگی باید کرد مرا با خواهشِ یک گل صدا کن
ز شب‌های غریبم آشنا کن